بی تو...

این روزها تنهایی ام خیلی فقیر است; بوی" بی تو..." بودن میدهد...

 

 گاهی که از عالم و آدم خسته میشم...

 دلمو به همین دلنوشته هام خوش میکنم!

 نمیدونم شاید زیادی خودشیفته ام...!

 اما هرکسی برای خودش یه جای امن داره مگه نه؟؟؟

  اینجا هم مکان امن منه!

 پس لطفا با آرامش وارد بشید ...

 کفشاتون هم دربیارید

 دوس ندارم وقتی میرید جای پاهاتون روی دلم بمونه

 دل یه مکان مقدسه...

 

نوشته شده در یکشنبه دوازدهم شهریور 1391ساعت 13:54 توسط سایه - آفتاب

تنهـﺎﯾﯽ ﺭﺍ ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺭﻡ !


ﻋﺎﺩﺕ ﮐﺮﺩﻩ ﺍﻡ ﮐﻪ ﺗﻨﻬﺎ ﺑﺎ ﺧﻮﺩﻡ ﺑﺎﺷﻢ . . .


ﺩﻭﺳﺘﯽ ﻣﯿﮕﻔﺖ : ﻋﯿﺐ ﺗﻨﻬﺎﯾﯽ ﺍﯾﻦ ﺍﺳﺖ :


ﮐﻪ ﻋﺎﺩﺕ ﻣﯿﮑﻨﯽ ﺧﻮﺩﺕ ﺗﺼﻤﯿﻤﯽ ﺑﮕﯿﺮﯼ ،

ﺗﻨﻬﺎ ﺑﻪ ﺧﯿﺎﺑﺎﻥ ﻣﯿﺮﻭﯼ ،

ﺑﻪ ﺗﻨﻬﺎﯾﯽ ﻗﺪﻡ ﻣﯿﺰﻧﯽ .

 


ﭘﺸﺖ ﻣﯿﺰ ﮐﺎﻓﯽ ﺷﺎﭖ ﺗﻨﻬﺎﯾﯽ ﻣﯽ ﻧﺸﯿﻨﯽ


ﻭ ﺁﺩﻣﻬﺎ ﺭﺍ ﻧﮕﺎﻩ ﻣﯿﮑﻨﯽ ،

 


ﻭﻟﯽ ﻣﻦ ﺑﻪ ﺧﺎﻃﺮ ﻫﻤﯿﻦ ﺣﺲ ﺩﻭﺳﺘﺶ ﺩﺍﺭﻡ !

 


ﺗﻨﻬﺎ ﮐﻪ ﺑﺎﺷﯽ ﻧﮕﺎﻫﺖ ﺩﻗﯿﻖ ﺗﺮ ﻣﯿﺸﻮﺩ ﻭ ﻣﻌﻨﺎﺩﺍﺭ ،


ﭼﯿﺰﻫﺎﯾﯽ ﻣﯿﺒﯿﻨﯽ ﮐﻪ ﺩﯾﮕﺮﺍﻥ ﻧﻤﯿﺒﯿﻨﻨﺪ ،

 


ﺩﺭ ﺧﯿﺎﺑﺎﻥ ﺯﻭﺩﺗﺮ ﺍﺯ ﻫﻤﻪ ﻣﯿﻔﻬﻤﯽ ﭘﺎﯾﯿﺰ ﺁﻣﺪﻩ


ﻭ ﺍﺑﺮﻫﺎ ﺁﺳﻤﺎﻥ ﺭﺍ ﻣﺤﮑﻢ ﺩﺭ ﺁﻏﻮﺵ ﮐﺸﯿﺪﻩ ﺍﻧﺪ !

 


ﻣﯿﺘﻮﺍﻧﯽ ﺑﯽ ﺗﻮﺟﻪ ﺑﻪ ﺍﻃﺮﺍﻑ ،


ﺳﺎﻋﺘﻬﺎ ﭼﺸﻢ ﺑﻪ ﺁﺳﻤﺎﻥ ﺑﺪﻭﺯﯼ


ﻭ ﺗﻮﻟﺪ ﺑﺎﺭﺍﻥ ﺭﺍ ﻧﻈﺎﺭﻩ ﮔﺮ ﺑﺎﺷﯽ .

 


ﺑﺮﺍﯼ ﻫﻤﯿﻦ ﺗﻨﻬﺎﯾﯽ ﺭﺍ ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺭﻡ ،


ﺯﯾﺮﺍ ﺗﻨﻬﺎ ﺣﺴﯽ ﺍﺳﺖ ﮐﻪ ﺑﻪ ﻣﻦ ﻓﺮﺻﺖ ﻣﯿﺪﻫﺪ ﺧﻮﺩﻡ ﺑﺎﺷﻢ !

 


ﺑﺎ ﺧﻮﺩﻡ ﮐﻪ ﺗﻌﺎﺭﻑ ﻧﺪﺍﺭﻡ ،


ﺳﺎﻟﻬﺎﺳﺖ - ﺑﻪ - ﺗﻨﻬﺎﯾﯽ - ﻋﺎﺩﺕ -ﮐﺮﺩﻩﺍﻡ . . .!

 

 

 

http://dbalde.files.wordpress.com/2012/03/tumblr_lz1tl9vhgd1qdl0pso1_500.jpg?w=480

نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم تیر 1393ساعت 19:2 توسط سایه - آفتاب|


آغشته می شوم ... با بوی الکل ... مست می کنم ... تا سر گیجه از تفکر نجاتم دهد!

مست میکنم که جسارت ِ احساساتم سریع تر از ترس ِ عواقبش به زبانم بیاید همین است ....

تکرار می شوم ............

پی می برم به آنکه ؛
هیچ رفیقی به درد ِ درک خودش نخورده است چه برسد به فهمیدن ِ بی کسی های پیچیده ی من .......

سکوت می کنم ....

و زندگی ادامه می دهد مرا ...





نوشته شده در پنجشنبه یکم اسفند 1392ساعت 16:21 توسط سایه - آفتاب|


می ترسم از خودم ...



از خودی که رامش کرده ام ... آرام شده است ... کمی کم غذا


دیگر به هیچ کس نمی پرد ... هیچ کافه ای را با حقیقت روبه رو نمی کند



دیگر سوال هایش را به جان ِ نقاب های کسی نمی اندازد ...

آسه میرود ... آسه می آید


می ترسم از روز انفجار ... روزی که از تمام اعتبارها بگذرم


خودم را جدی بگیرم و جاده را .. آنقدر خیالم از رفتنی بودنم راحت باشد

که به آبروی جا مانده از خودم رحم نکنم ...


میترسم از شب های آرامم ... از لبخندی که تحویل نگرانی های مادر میدهم ..

می ترسم ... از این همه که نیستم ....


از رابین هودی که دیگر به شروود ِ سر کشی هایش سرک نمی کشد



از زورویی که از نقاب خسته است ...


می ترسم از آن روی خودم ... که سگ نیست / اما بالا که بیاید

به هیچ سکوتی قناعت نمی کند


میترسم از کلید خانه ... که پشت در جا بگذارمش

و سر در بیاورم از چادری در پارک زیر برج میلاد ...

به شوق آدم ها خیره شوم که اصلا نگاهشان را از بادبادک ها برنمی دارند


میترسم از چشم های پدر / که اگر گریه اش از سرم کم میشد ،


آزادی را روی باتوم هم حک می کردم


میترسم از تلفن همراهم / که زنگ میخورَد ... که هی خنده پیش فروش کنم ....

که هی به دست بیایم ... که هی مشترک شوم / با اینکه از سلول هایم

انفرادی ترم

که هی در دسترس بمانم / بی آنکه داد بزنم :

من دستم به خود ِ خودم نمی رسد ، از بس که شما اشتیاقی به داشتنش ندارید

....

میترسم از سرم / که بزند ... که بزند بر سرم ....

که " دوستت دارم " هایم را غلاف کنم ....

لال شوم ... شصت های همه دنیا را قرض کنم ...

در کنار جاده ای که دیگر به این حوالی نمی رسد

/ بالا بگیرمشان ... سواری خنده دار ترین ماشینی شوم که آرام می آید ...

تا وقتی نشستم

آنقدر در آهنگ های رمانتیکش غرق باشد که تا میتوانم در خود فرو بروم

میترسم از تمام این روز ها / که شب ها رنگشان میکنم

و جای فردا به / امروزم غالب می کنم

میترسم از همین حرف ها / که از دستم در می روند ...

و جای با خود گفتن / فریادشان بزنم

میترسم از چمدان ها / که دستم برایشان بیشتر از دلم تنگ شده ...

مـــــــــــی ترسم از اینهمه که هستم و به رویم نمی آورم ...

از کرنومتری که تو به رویت نمی آوری / اما در من هی کم می شود

می ترسم از ......................

صدایی که مهیب نیست / اما خوابم را میپراند ...

کسی در من / قلاده وا می کند

دستم را میگیرد / کشان کشان میبرد

و به هیچ آشنایی / جواب پس نمی دهد

مـــــــــــــــــــــــــــــی....تـــــــــــــــــــــــــــــــر ...ســــــــــــــــــــــــــــم



http://www.imageblogs.org/wp-content/uploads/2011/01/conceptual-photography-16.jpg



پ.ن:من عااااااااااااااااااشق چترم...اینو دوستای نزدیکم میدونن!

با این اوصاف این عکس خععععععععععععلی حرف داره...


نوشته شده در شنبه دوازدهم بهمن 1392ساعت 11:41 توسط سایه - آفتاب|


یادت بمـــــــــــاند که

" تو "

به تمــــــــــــــــــــام

غروب های جهنمی جمعه های پاییز من ؛

یک بودن

بدهکـــــــــــــاری ...

+
آخر تنهاییست؛ " بی تو " قدم زدن در پاییز !

نوشته شده در جمعه سوم آبان 1392ساعت 22:6 توسط سایه - آفتاب|


فقط بی هوا بودن دلیل خفه شدن نیست

گاهی...

هوایـی شدن هم آدم را

آرام ... آرام ....

خاموش مـیکنـد ...

آرام ... آرام...





نوشته شده در جمعه هشتم شهریور 1392ساعت 12:40 توسط سایه - آفتاب|

از هر طرف

بخوانے

بن بست اَست .

من ، سالهاست

دل بستــہ اَم ،

بہ فال گیرے

کہ برایـم

بہ دروغ

پـاے ِ تـو را مے کشـــد

وسط ِ معـرکہ ایے کہ

شایــد

هیچ دَخلـے بہ تــو ندارد!

و چہ کودکـانہ ، ـهر بار

بیشتــر بـاور مے کنـم ،

شبے را کہ ، روزش

دنیــا از آغوش ِ تــو شروع خوا ـهد شُد ...



پ.ن:

دیروز وبلاگم یک ساله شد...

توی این یه سال اتفاقی زیادی افتاد...منظورم همین جاست...توی دنیای مجازی...توی وبلاگ کوچیک خودم...

خیلی ها اومدن...با خیلی ها آشنا شدم...خیلی هم رفتن...چه باخبر...چه بی خبر...

خیلی ها هم شدن یه دوست خوب...

عادت به نوشتن و حرف زدن ندارم؛

ولی از همه دوستام که کمکم کردن وبلاگ به اینجا برسه ممنونم ♥




نوشته شده در جمعه بیست و هشتم تیر 1392ساعت 10:38 توسط سایه - آفتاب|


اینجــا صـدای پـا زیــاد می شنــوم...!



امــا هیچکــدام تــو نیستــی ...!


دلـــــــــــــــــــــــــــــــم ؛


 خـوش کرده خــودش را بــه ایـن فکــر ؛



که شایــد ؛ پابرهنه بیایی ...

نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم خرداد 1392ساعت 12:46 توسط سایه - آفتاب|


این روزهادلم اصرار دارد فریاد بزند!

اما من جلوی دهانش را میگیرم ...

وقتی میدانم کسی تمایلی به شنیدن صدایش ندارد!...

این روزها من خدای سکوت شده ام


خفقان گرفته ام !


تا آرامش اهالی بهم نخورد ...



پ.ن:این نیز بگذرد...میدونم نمیگذره...خودمو گول میزنم...
پ.ن2:میترسم این سکوتم به قیمت جونم تموم بشه...از بغض گلو درد دارم...دوهفته ست نمیتونم گریه کنم...

نوشته شده در شنبه چهاردهم اردیبهشت 1392ساعت 12:28 توسط سایه - آفتاب|


کاش میدانستی جــــهـانم بی تو ؛

 
  " الــف  "
         

        نــــــــــــدارد
...!      





پ.ن: این شعرها عوارض جانبی نبود توست؛فقط مرا ذره ذره می میراند ...!

نوشته شده در یکشنبه یازدهم فروردین 1392ساعت 11:59 توسط سایه - آفتاب|


حـآلـآ مـن هـزآر بـآر ِ دیــ ـــگـر هـم

" یآ مـُـقـَـلـِـب الـقــُـلــوب ِ و الـاَبـصـآر "

 بــخوآنــم

وقـتـی تـــدبـیـر مـن ،

لـیـل و نـهـآر رآ

"  بـی تـو  "

گـــُــــذرآنـدن سـت ...

هـیـــــچ ســــآلی نـــُـ ــــو نــَــخـوآهـد شــد ...!

نگاره: ‏تحویل نمیگیرم…!!

سالی را

که بدون حضور تـــــــــــو تحویل شود…

..‏


پ.ن1:تحویل نمیگیرم…!!

سالی را که بدون حضور تـــــــــــو تحویل شود…


پ.ن2:سال جدید آرووووووووووووم...بی تنش...با عشــــــ♥ــــــــــق!

نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم اسفند 1391ساعت 13:27 توسط سایه - آفتاب|


آرامـــــــــــــ  آرام


آرام تر از تمام آرامـــــــــــ های کودکیم آمدی 

و آرامشم را خط خطی کردی 

و بعد 

آرام رفتی 

وهیچ نفهمیدی 


درتمام این لحظه های آرام چه اضطرابی درمن موج می زد! 



کاش یک لحظه، 


جرات خواندن ناآرامی چشم هایم را 

داشتی! 



کاش یک لحظه 


جرات بر هم زدن آرامشت را 


داشتم!




پ.ن:مدامم مست میدارد نسیم جعد گیسویت ...
             
                                                       خرابم میکند هر دم فریب چشم جادویت ...

نوشته شده در سه شنبه هشتم اسفند 1391ساعت 18:53 توسط سایه - آفتاب|


گآهی دِلــَت نــِمیخوآهــَد . . . .؛

دیــروز رآ بِه یآد بــیآوَری . . . .؛

اَنگــیزه ای بــَرایِ فــَردآ هـَم نــَدآری . . . .!!!

وَ حآل هــَم کِه . . . .؛

گآهی فــَقــَط دِلــَت میخوآهــَد . . . .؛

زآنوهایــَت را تــَنگ دَر آغوش بــِگیری . . . .؛

وَ گوشــِه ای اَز گوشــِه تــَرین گوشـِه ای کِه می شــِنآسی . . . .؛

بــِنـِشینی وَ فــَقــَط نــِگآه کــُنی . . . .!!!

گآهی دِلگــیری . . . .؛


شآیــَد اَز خودَت . . . .؛


شآیــَد . . .؛




پ.ن:چه تكليف سختى است بلاتكليفى!وقتى كه نميدانم دارمت يا ندارمت!!!


نوشته شده در شنبه بیست و یکم بهمن 1391ساعت 18:15 توسط سایه - آفتاب|


چه دم دمی مزاج شده؛


احساسم ...!

گاهی آرام...گاهی بارانی...

چه بی ثباتم ؛

"بی تو ..."

bipfa_546494_454805767874006_1438338983_n.jpg - چه دمدمی مزاج شده احساسم....گاهی آرام ...گاهی بارانی...چه بی ثباتم بی تو....

پ.ن:واقعا بی ثباتی رو دارم تجربه میکنم...بدحالیه...بد...

نوشته شده در یکشنبه پانزدهم بهمن 1391ساعت 20:8 توسط سایه - آفتاب|


حسرت یعنی

" تو "

که در عین بودنت داشتنت را آرزو می کنم...



پ.ن:حسرت یعنی شانه هایت دوش به دوشم باشد اما نتوانم از دلتنگی به آن پناه ببرم ...!

نوشته شده در پنجشنبه پنجم بهمن 1391ساعت 18:10 توسط سایه - آفتاب|


دلتنگی هایت را در آغوش بگیر و بخواب ....

 

    هیچکس آشفتگی ات را شانه نخواهد زد ...

 

     این جمع پر از تنهایی است ...




پ.ن:سخته که حتی یه نفرم نباشه که بفهمه هیچیت نیست فقط دلت گرفته همین!

پ.ن2:خیلی مسخرست توی د نیایی که همه چیز بی دلیل اتفاق میفته؛همه برای بغض و دل گرفتن تو دنبال دلیل باشن نه؟

نوشته شده در پنجشنبه پنجم بهمن 1391ساعت 14:14 توسط سایه - آفتاب|

 

بـایــــد کـسـی را پـیـدا کـنـم

کـه دوسـتـم داشـتـه بـاشـــــد

آنـقـدر کـه یـکــــی از ایـن شـب هـای لـعـــنـتـــــــی


آغـوشـــش را بـرای مـن و یـک دنـیـا خـسـتگـی ام بـگـشــــایـد

هـیـــــچ نـگـویـد ...

هـیـــــچ نـپـرسـد ...

فـقـــــط مـرا در آغـوش بـگـیـرد

بـعـد هـمـانـجـا بـمـیــرم

تـا نـبـیـنـم روزهـای آیـنــده را

روزهـایـی کـه دروغ مـی گـویـد

روزهـایـی کـه دیـگـر دوسـتـم نـدارد

روزهـایـی کـه دیـگـر مـــرا در آغـوش نـمـی ـگـیـرد

روزهـایـی کـه عـاشـق دیـگـری مـی ـشـود ...!

 

 

نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم دی 1391ساعت 15:50 توسط سایه - آفتاب|


درد تنهایـــــــــی کشیـــــــــــــــــــــدن،

مثلِ کشیدنِ خطهایِ رنگی روی کاغذِ سفـــــــــید،


شاهکاری میسازد به نامِ دیوانــــــــــگی...!


و من این شاهکــــارِ را به قیمتِ همهٔ فصلهایِ قشنگِ زندگیم خریده ام...


تو

هر چه میخواهـــــــــی مـــــــرا بخوان ؛


دیوانـــــه،

خود خــــــــــــــــــــواه،

 بی احساس...



    نمیــــفروشــــــــم​..!!!!

نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم دی 1391ساعت 9:32 توسط سایه - آفتاب|


عمق خواستنت از مرز گذشته ...

حواست هست؟!

نبودن؛

نخواستن نمی آورد ...


پ.ن:برای دل خودم نوشتم به خود نگیر...

نوشته شده در سه شنبه نوزدهم دی 1391ساعت 11:52 توسط سایه - آفتاب|


مَســآحَتِــ خَلــوَتَـــم را پُـــر کُـن...


خُــــدآ!!! 
فَــرقــی نمــی کُنــد


عَمـــودی یـآ اُفُقـــی...

هَمیـن کِـه ضِلعــی اَز

چهـــآر دیــوآریَــم بـآشــی،کـآفیسـت...

نوشته شده در جمعه پانزدهم دی 1391ساعت 15:39 توسط سایه - آفتاب|


جـــــا خــــوش کــــرده ای...

دَر تــَــمامِ عاشِـــقـــانه هـــــایم...

میــــخواهـــم از نـــوشتــن استــِعفــا بـِـدَهَـــم...

امــــا...

نـــه تـــو رهـــا میکنــــی دلـــــم را...

نــــه شـــاعـــرانـــه هایم دل میـــکَننـد از تــــو...




پ.ن:قبلا میدونستم نمیخونی ولی الان سخته بدونم میخونی و بی تفاوتی...

نوشته شده در شنبه نهم دی 1391ساعت 19:8 توسط سایه - آفتاب|


به دست آوردنت تنها استثنا

در قانون

خواستن توانستن است ...!


نوشته شده در دوشنبه بیستم آذر 1391ساعت 19:29 توسط سایه - آفتاب|


دلم تنگ است ...

ولی

تو در آن جا میشوی!

چقدر ابعاد بودنت عجیب است ...!

نوشته شده در دوشنبه بیستم آذر 1391ساعت 19:15 توسط سایه - آفتاب|


من آن نیم که حلال از حرام نشناسم

شراب با تو حلالست...

و آب بی تو حرام!


نوشته شده در شنبه هجدهم آذر 1391ساعت 19:52 توسط سایه - آفتاب|


گاهـی آنقدر خواستنی می شوی


که شـروع می کنم


بـه شمارش تـک تـک  ثانیه ها


بـرای یک بار دیـگر رسیدن ،



" به تـــو "
 
نوشته شده در پنجشنبه دوم آذر 1391ساعت 11:50 توسط سایه - آفتاب|


بوسه هایت انار را می ترکاند ...


نفس هایت سیب را می رساند ...


آغوشت ابر را می باراند


پاییزترینی تو !



نوشته شده در چهارشنبه یکم آذر 1391ساعت 2:39 توسط سایه - آفتاب|


به گمانم یادت پنجره احساسم را میکوبد ...


چرا که ;


در دلم هوای دلتنگی به پاست ...!


نوشته شده در سه شنبه سی ام آبان 1391ساعت 14:30 توسط سایه - آفتاب|


ببین این اسمش


دلــــــه !


اگه قرار بود بفهمه فاصله یعنی چی ؟

اگه قرار بود بفهمه که نمیشه ...


میشد مغز !

نه دل!


نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم آبان 1391ساعت 0:4 توسط سایه - آفتاب|


دیشب یهو دلم کودتا کرد ؛

تو رو می خواست !


سرمو کردم زیر بالشت و اروم به دلم گفتم:

هیــــــس...


دوره دموکراسیه ، میزنم لهت میکنما !!!


دلم بغض کرد و رفت سر جاش نشست ...


اما از دیشب با من قهر


نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم آبان 1391ساعت 3:6 توسط سایه - آفتاب|


ايمــا و اشــاره نمي دانم!


بــايد "تمــام قــــــــــــد" رو بــه رويــم بايستــي


و بگويــي


 "دوستــــــت دارم "



نوشته شده در شنبه بیست و هفتم آبان 1391ساعت 10:51 توسط سایه - آفتاب|


آخرين مطالب
» پست ثابت...
» تنهایی ...
» زندگی ...
» مـــــــــــــــــــــــــــــی....تـــــــــــــــــــــــــــــــر ...ســـــــــــــــــــــــــــ
» یادت بمـــــــــــــــــــــاند ...
» هوایی شدن...
» فال...
» پابرهنه...♥
» این روزها ...
» بی تو 14...
Design By : Pars Skin